X
تبلیغات
آکاژو

آکاژو

بوی خوب چوب

بی حرفی

گاهی دلم  یک دنیا حرف دارد ،آنقدر سنگین و تلخ که   از سنگینی حرف هایم ، لبانم مسیر سکون رامی پیماید لب از لب بر نمی دارد. تاب تحمل ندارد.

ابرها نیز دیگر در تیر رس نیستند ،امیدی نیست

هاله ای از خلاء  مرا یاری می کند 

 از این پوچی ، سیاهی مرا راه گریزی نیست

دیگر ،حتی حرفی نیست.


برچسب‌ها: آشفتگی های یک بیمار
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 16:40  توسط ...  | 

نقطه صفر

  ذهن تاریک است و مطلق  آنقدر تاریک ،که خورشید با تمام توانش قدرتی برای روشنای ندارد

   افکار تیره است و تار،

در تاریکی های مطلق ذهنم ، در سیاهی های افکارم،گشتم وگشتم و نیافتم  جز در ابرهای سفید .هنوز ایستاده ام با فشاری سهمگین بر روی اخرین نقطه جسمم ،سنگین  سخت  چسبیده ام به قفس تن راه فراری نیست 

نوبت رهایی است 

بر من سخت پیچیده است

این آشفتگی های ذهنبی قرار راهی خواهد یافت



برچسب‌ها: آشفتگی های ذهن یک بیمار
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 16:14  توسط ...  |